X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد




هفت آسمان دانلود فیلمپورتال خانوادگی طاها پخش
نوشته شده در تاريخ 1393/11/12 توسط 7 | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 7 بار

دید موسی یک شبانی را به راه.........کو همی گفت ای خدا و ای اله 

تو  کجائی تا شوم من چاکرت؟.............چارقت دوزم ،کنم شانه سرت؟

دستکت بوسم   ، بمالم پایکت...........وقت خواب آید  ،  بروبم جایکت 

ای خدای من ،فدایت جان من...............جمله فرزندان و خان و مان من

ای فدای تو همه بزهای  من.............ای به یادت هی هی و هیهای من

گر تو را بیمارئی آید به  پیش ..........من توراغمخوارباشم همچوخویش

گفت موسی:حال خیره سرشدی!.............خودمسلمان ناشده کافرشدی!

این چه ژاژاست وچه کفرست وفشار............پنبه ای اندردهان خودفشار!

گفت:موسی،دهانم دوختی..........................از پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت.......................سر نهاد اندربیابان و برفت

وحی آمدسوی موسی ازخدا :  ........................بنده ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی............................نی برای فصل کردن آمدی

ما برون را ننگریم و قال را.........................مادرون را بنگریم و حال را

ملت عشق ازهمه دینهاجداست................عاشقان راملت ومذهب خداست

لعل را  گر مهرنبود،باک نیست................عشق دردریای غم غمناک نیست

چون که موسی این عتاب ازحق شنید..............دربیابان، درپی چوپان دوید

برنشان پاک آن سرگشته راند............................گرد از پربیابان برفشاند

عاقبت دریافت و او را بدید.......................گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ آداب و ترتیبی مجوی........................هرچه میخواهد دل تنگت، بگوی




نه از افسانه می ترسم نه از شیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از آتش نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر

خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچۀ دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من
هراسی را از این اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی پریشان تر تویی یا من

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از آتش نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر

خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر….

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1393/11/12 توسط 7 | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 3 بار
من از جهاني دگرم

ساقي ازاين عالم واهي رهايم كن

نميخواهو در اين عالم بمانم

بيا از اين تن آلوده و غمگين رهايم كن

 

تو را اينجا به صدها رنگ ميجويند

تورا با حيله و نيرنگ ميجويند

تو را با نيزه ها در جنگ ميجويند

تو را اينجا به گرد سنگ ميجويند

 

تو جان ميبخشي و اينجا

به فتواي تو ميگيرند جان از ما



نميدانم كيم من ؟ نميدانم كيم من ؟

آدمم ؟ روحم ؟ خدايم ؟ يا كه شيطانم؟

تو با خود آشنايم كن

 

اگر روح خداوندي

دميده در روان آدم و حواست

پس اي مردم ، اي مردم خدا اينجاست

خدا در قلب انسانهاست

 

به خود آي تا كه در يابي

خدا در خويشتن پيداست

هماي از دست اين عالم

پر پرواز خود بگشود و در خورشيد و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم

همايم كن

مرا از اين تن آلوده و غمگين رهايم كن

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1393/11/12 توسط 7 | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 7 بار
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

 باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

 سوگند می برم به مرام پرندگان

 در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست

 در کارگاه رنگرزان دیار ما

 رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

 فکری کنید

 فرصت پلکی در نگ نیست

 تنها یک نفر به قله تاریخ می رسد

  هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,
نوشته شده در تاريخ 1393/11/12 توسط 7 | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 7 بار

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از آتش نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر  

شما را از خدا بهتر

خدا از هرچه پندارم جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم

نه کس با من ...

بگو موسی بگو موسی

پریشان تر تویی یا من ...

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,
نوشته شده در تاريخ 1393/11/12 توسط 7 | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 7 بار
مرغ سحر ناله سر مکن

دید گان خسته تر مکن

ما ز اه و ناله خسته ایم

ما غمین و دل شکسته ایم

گوشمان ز ناله کر مکن

ناله سر مکن ناله سر مکن

نغمه های شادمان خوان


صد سرود جاودان خوان

با نوای عاشقانه خوان

عمر مانده را چنین هدر مکن

ناله سر مکن ناله سر مکن

ظلم ظالمان همیشه هست

جرم مجرمان همیشه هست

مکر روبهان همیشه هست

بر دهان ظالمان بزن

از گناهشان گذر مکن

ناله سر مکن ناله سر مکن

صورت ار به سیلی چو خون کنم

به که راز خود ز دل برون کنم

پیش دشمنان را گلایه چون کنی

دشمنان خویش را خبر مکن

ناله سر مکن ناله سر مکن

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1393/11/12 توسط 7 | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 2 بار

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود 

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود 

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت.

این چه جهانیست؟!

این چه بهشتیست؟!

این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست؟!

این چه جهانیست؟

این چه بهشتیست , در آن خوردن گندم خطاست؟!

این چه بهشتیست؟

آی رفیق این ره انصاف نیست

آی رفیق این ره انصاف نیست

این جفاست.

راست بگو راست بگو راست

فردوس برینت کجاست؟

راست بگو راست بگو راست

فردوس برینت کجاست؟

راستی آنجا هم

راستی آنجا هم

هرکس و ناکس خداست؟

راست بگو راست بگو راست

فردوس برینت کجاست؟

بر همه گویند که هشیار باش

بر همه گویند که هشیار باش

بر در فردوس نشیند کسی 

تا که به درگاه قیامت رسی

از تو بپرسند که در راه عشق

پیرو زرتشت بدی یا مسییح؟

پیرو زرتشت بدی یا مسییح؟

دوزخ ما چشم به راه شماست

دوزخ ما چشم به راه شماست

راست بگو راست بگو راست

آنجا نیز

باز همین ماجراست؟!؟!

راست بگو راست بگو راست

فردوس برینت کجاست؟!

این همه تکرار مکن ای همای

کفر مگو شکوه مکن بر خدای

پای از این در که که نهادی برون

در قل و زنجیر برندت بهشت

بهشت همان ناکجاست

وای به حالت همای

وای به حالت

وای به حالت همای

وای به حالت

این سر سنگین تو از تن جداست

نه , نه, نه 

توبه کنم باز حق با شماست

نه ,نه, نه

توبه کنم بازحق با شماست

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,,
نوشته شده در تاريخ 1393/11/12 توسط 7 | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 3 بار

شیرین لبی شیرین تبـار    


          مست و مـی آلود و خمار


مـه پـاره ای بی بند و بار  


            بـا عشوه های بی شمار


هم کرده یـــاران را ملـول     

 

       هـم بــرده از دلهــــا قـــرار


مجموع مـه رویـــان کنــار     


         تـو یــار بــی همتـــا کنــار


زلفت چو  افشان میکنی  


            مــا را پریشـــان میکنــی


آخــر من از گیســوی تــو 

  

         خـود را بیاویــــزم بــــه دار

 

یاران هــوار ، مردم هــوار  

 

          از دست این بی بند و بار


از دست این دیـوانــــه یار

 

            از کـــف بــــدادم اعتبــــار


می میزنـم ، می میزنـم  

 

           جـــام پیاپــی می زنــــم

 

هی میزنم هی میزنم بی اختیار

 

کندوی کامت را بیار، بر کام بیمارم گذار


تا جان فزاید جان تو


بر جان این دلخسته بشکسته تار

[ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 ] [ 12:51 ] [ علی ]

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,
نوشته شده در تاريخ 1393/11/12 توسط 7 | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 19 بار

بـه گـرد کعبـه می گـردی پریشان


         کـه وی خود را در آنجا کرده پنهان


اگــر در کعبــه می گـــردد نمـایـان   


      پس بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی


 

در اینجا باده مینوشی ، در آنجا خرقه می پوشی ،


چرا بیهوده میکوشی


در اینجا مـــــردم آزاری ، در آنجا از گنـــــــــــــه عاری ،


نمی دانم چه پنداری

 

در اینجــا همـــدم و همسایــــه است در رنــج و بیمــاری


تو آنجا در پی یاری



چــه پنـــداری کجــــا وی از تـــو می خواهـد چنین کــاری

 

چه پیغــامـــی که جــز بــا یــک زبــــان گفتـــن نمی داند


چه ســلطانی که جــز در خـــانـــه اش خفتــن نمی داند


چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند

 

به دنبال چه می گردی که حیرانی


خـرد گم کرده ای شاید نمی دانی


 

همـــای از جــــان خـــود سیری


          کـــه خـــامـــوشی نمی گیـــری


لبت را چون لبــــان فرخی دوزند   


       تو را در آتش اندیشه ات سوزند


هــــــــزاران فتنـــــــه انگیـــــــزند


         تــــو را بـــر سر در میخانه آویزند

[ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 ] [ 12:53 ] [ علی ]

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,
.: Weblog Themes By blogskin.ir :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

پرامکانات ترین سرویس وبلاگدهی